به ياد نادر ابراهيمي
هليا! من هرگز نخواستم كه از عشق افسانه اي بيافرينم
باور كن! من مي خواستم كه با دوست داشتن زندگي كنم، كودكانه و ساده و روستايي
من از دوست داشتن، فقط لحظه ها را مي خواستم
آن لحظه اي كه تو را به نام مي ناميدم
آن لحظه اي كه خاكستري گذراي زمين در ميان موج جوشان مه، رطوبتي سحرگاهي داشت...ه
ه...لحظه رنگين زنان چاي چين
لحظه فروتن چاي خانه هاي گرم، در گذرگاه شب
لحظه دست باد بر گيسوان تو...ه
ه... من براي گريستن نبود كه خواندم
من آواز را براي پر كردن لحظه هاي سكوت مي خواستم
من هرگز نمي خواستم از عشق برجي بيافرينم، مه آلود و غمناك با پنجره هاي مسدود و تاريك...ه
بار ديگر شهري كه دوست مي داشتم، زنده ياد نادر ابراهيمي

0 Comments:
Post a Comment
<< Home