بچه ها
دنیای بچه ها، عجب دنیای زیبائیست. در محدوده کوچک واژگانشان، برای هر لفظ ساده عظمتی خیال انگیز متصورند. گاه که از به چنگ آوردن یک واژهء بجا در رساندن مفهوم ذهنی ام عاجز می شوم، آرزو می کنم که ایکاش کودکی بودم تا عمیق ترین معناها را با ساده ترین کلمات بی محابا بیان نمایم. حتی احساس می کنم سخن شاعران و اهل ادب ، آنجا که از بچه ها یا برای بچه ها می گویند و یا آثارشان رنگ شاد کودکی می گیرد، بسیار صادقانه و بی ریا می شود.ه
دیروز، دست در دست پدر و در گذار از محله کودکی ام، بر اسب بادپای زمان سوار شدم و از کوچه باغهای خیال انگیز آن روزها گذشتم. هر پنجره در آن کوچه مرا به دنیای ورای آن دعوت می کرد که از جنس دنیای ما نبود. بی اختیار به تک تک دنیاهای درون پنجره ها سرک می کشیدم و از هر کدام شمه ای از عطر خاطرات روشن و زیبا را استشمام می کردم. خانه قدیمی ما اگرچه دیگر مانند آنروزها دیوار آجری با نرده ها و پنجره های آبی رنگ نداشت و رنگ سپید نمای سرد و بیروح سنگی اش نگاه مرا مأیوس می نمود، اما با نیروی خاطرات توانستم از دیوار سنگی به درون راه یافته و در گوشه ای به تماشای دختر کوچکی بایستم که شادمانه از پله ها بالا و پایین می دوید، روی بام انباری خانه می ساخت، عروسکهایش را می چید و شیر با شکلات می خورد.ه
یاد روزی که برای ترساندن پدر بزرگ پاکت بزرگی به سر کرده بودم، اما ناگهان با صورت به در حیاط خوردم و ...ه
لبخندی حسرت بار از تداعی آنروزها بر چهره ام می نشیند.
بچه ها زیباترین و درست ترین بهانه های لبخند زدن و شادمانه خندیدن هستند. بچه ها هرگز نمی گذارند دل بزرگترها بمیرد. ایکاش بچه بودم


<< Home