Saturday, November 11, 2006

رؤیا


یک آسمان چلچله، یک افق صورتی
آوای سحر
مرا به خود می خواند
و من پنجره را گشودم...ه
حیران همهمه غریب پرستوها
سایه ای از عشق بر زمین کشیده شد
اندامش موزون و قامتش کشیده
پوشیده در لفافه ای سیاه
و من آبگینه را بجای چهره اش دیدم
که از پشت نقاب می درخشید
دستی به لطافت آب
نقاب را کنار زد
و خورشیدی سرشار
دیدگانم را خیره ساخت
پرنده شوق، دروازه پلکهایم را بسویش گشوده نگاه داشت
و بال زد...ه
ناگهان در افق گسترده چشمانش رها شدم
و او نگران
مرا می نگریست
گونه هایش آتشین
نگاهش رمزآلود
و گیسوانش آشفته بود
نگرانی مرموز او
و نگاه خیره اش گویی در نقطه ای دور و دست نیافتنی
سرگردان شد
***
چند قدم آن طرف تر
در امتداد نگاه آن بانوی جوان نقابدار
پیرزنی با چشمهای سرد
نشسته بود
و چشمان سنگی اش را از درون آئینه به من دوخته بود
کرخی در وجودم رخنه کرد
و رنگ پریده چهره اش در لابه لای سلولهایم خزید
با پشت خمیده و چشمان بی فروغ نگاهش کردم
او تصویر من بود!ه
1369/3
* Painting by: Natasha Pernicka



0 Comments:

Post a Comment

<< Home