Sunday, November 26, 2006

تبعيض

اين روزها، اينجا و آنجا صحبت از اعتراض زنان نسبت به قوانين تبعيض آميز ميان زن و مرد در ايران است. در همين رابطه چندي پيش، لينك زيررا از يكي از دوستان قديمي و عزيزم كه اكنون مقيم كشور كانادا است دريافت نمودم. به نظرم تلاش قابل تحسيني است كه زنان آزاده ايراني آغاز نموده اند. براي اداي سهم ناچيز خود، لينك مذكور را به دوستان و آشنايان فرستادم. عزيزاني هم كه آدرسشان را ندارم از اين طريق در جريان مي گذارم. ه
پس خانمها و آقايان آزاده ايراني، بيانيه يك ميليون امضاء را بخوانيد و اگر آنرا پسنديديد، امضاء كنيد. شايد آب از آب تكان خورد.ه

Sunday, November 19, 2006

سود

در این بازار اگر سودیست، با درویش خرسند است
خدایا منعمم گردان به درویشی و خرسندی

Saturday, November 18, 2006

بچه ها


دنیای بچه ها، عجب دنیای زیبائیست. در محدوده کوچک واژگانشان، برای هر لفظ ساده عظمتی خیال انگیز متصورند. گاه که از به چنگ آوردن یک واژهء بجا در رساندن مفهوم ذهنی ام عاجز می شوم، آرزو می کنم که ایکاش کودکی بودم تا عمیق ترین معناها را با ساده ترین کلمات بی محابا بیان نمایم. حتی احساس می کنم سخن شاعران و اهل ادب ، آنجا که از بچه ها یا برای بچه ها می گویند و یا آثارشان رنگ شاد کودکی می گیرد، بسیار صادقانه و بی ریا می شود.ه

دیروز، دست در دست پدر و در گذار از محله کودکی ام، بر اسب بادپای زمان سوار شدم و از کوچه باغهای خیال انگیز آن روزها گذشتم. هر پنجره در آن کوچه مرا به دنیای ورای آن دعوت می کرد که از جنس دنیای ما نبود. بی اختیار به تک تک دنیاهای درون پنجره ها سرک می کشیدم و از هر کدام شمه ای از عطر خاطرات روشن و زیبا را استشمام می کردم. خانه قدیمی ما اگرچه دیگر مانند آنروزها دیوار آجری با نرده ها و پنجره های آبی رنگ نداشت و رنگ سپید نمای سرد و بیروح سنگی اش نگاه مرا مأیوس می نمود، اما با نیروی خاطرات توانستم از دیوار سنگی به درون راه یافته و در گوشه ای به تماشای دختر کوچکی بایستم که شادمانه از پله ها بالا و پایین می دوید، روی بام انباری خانه می ساخت، عروسکهایش را می چید و شیر با شکلات می خورد.ه

یاد روزی که برای ترساندن پدر بزرگ پاکت بزرگی به سر کرده بودم، اما ناگهان با صورت به در حیاط خوردم و ...ه
لبخندی حسرت بار از تداعی آنروزها بر چهره ام می نشیند.

بچه ها زیباترین و درست ترین بهانه های لبخند زدن و شادمانه خندیدن هستند. بچه ها هرگز نمی گذارند دل بزرگترها بمیرد. ایکاش بچه بودم

Sunday, November 12, 2006

بدون عنوان

پشت یک ماشین باری نوشته بود:ه
من که راضی شده ام رزق مقدر شده را
نکشم ناز گدایان توانگر شده را

Saturday, November 11, 2006

رؤیا


یک آسمان چلچله، یک افق صورتی
آوای سحر
مرا به خود می خواند
و من پنجره را گشودم...ه
حیران همهمه غریب پرستوها
سایه ای از عشق بر زمین کشیده شد
اندامش موزون و قامتش کشیده
پوشیده در لفافه ای سیاه
و من آبگینه را بجای چهره اش دیدم
که از پشت نقاب می درخشید
دستی به لطافت آب
نقاب را کنار زد
و خورشیدی سرشار
دیدگانم را خیره ساخت
پرنده شوق، دروازه پلکهایم را بسویش گشوده نگاه داشت
و بال زد...ه
ناگهان در افق گسترده چشمانش رها شدم
و او نگران
مرا می نگریست
گونه هایش آتشین
نگاهش رمزآلود
و گیسوانش آشفته بود
نگرانی مرموز او
و نگاه خیره اش گویی در نقطه ای دور و دست نیافتنی
سرگردان شد
***
چند قدم آن طرف تر
در امتداد نگاه آن بانوی جوان نقابدار
پیرزنی با چشمهای سرد
نشسته بود
و چشمان سنگی اش را از درون آئینه به من دوخته بود
کرخی در وجودم رخنه کرد
و رنگ پریده چهره اش در لابه لای سلولهایم خزید
با پشت خمیده و چشمان بی فروغ نگاهش کردم
او تصویر من بود!ه
1369/3
* Painting by: Natasha Pernicka