با حافظ
زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست
نرگسش عربده جوی و لبش افسوس کنان
نیمشب مست به بالین من آمد بنشست
سر فرا گوش من آورد و به آواز حزین
گفت کای عاشق شوریده من خوابت هست؟
گفتم او را که چنین باده شبگیر دهند
کافر عشق بود گر نشود باده پرست
برو ای زاهد و بر دردکشان خرده مگیر
که ندادند جز این تحفه به ما روز الست

3 Comments:
This comment has been removed by a blog administrator.
.
آب حيوان نتوان يافت كه در ميكده هم
جام تزوير و ريا چرخ خورد دست به دست
Post a Comment
<< Home