يادداشت هاي من
Sunday, March 26, 2006
Thursday, March 23, 2006
عمو نوروز
بچه كه بودم كتاب قصه اي داشتم به نام عمونوروز . توي اين قصه پيرزني با موهاي سپيد و چارقد زري با دقت و سليقه تمام وسايل سفره هفت سين رو آماده مي كنه و تمام خونه و حياط رو آب و جارو مي كنه. گلدان سنبل را آب مي ده و سماور را آتيش مي كنه لباسهاي تميز مي پوشه و به انتظار آمدن عمو نوروز كنار سفره مي نشينه. اما از فرط خستگي خوابش مي بره. وقتي عمو نوروز مي ياد و پيرزن رو در خواب مي بينه دلش نمياد او رو بيدار كنه. فقط يه شاخه گل نرگس به موهاي پيرزن مي زنه و كوله بارش رو بر مي داره و ميره
من تمام عكس هاي اين كتاب رو كه از عروسكهاي قشنگ قهرمانهاي داستان گرفته شده بود با دقت نگاه مي كردم و از تماشاي وسايل توي خونه پيرزن و ذوقي كه براي آمدن عمو نوروز داشت كيف مي كردم و هميشه دلم مي خواست عمو نوروز واقعي بود و يكبار هم به ديدن سفره هفت سين من ميومد. بخصوص يك سال لحظه تحويل نصف شب بود ولي من كه براي عروسكهاي خودم جداگانه سفره هفت سين چيده بودم با سختي بيدار موندم كه اومدن عمو نوروز رو از دست ندم
Monday, March 20, 2006
زده ام فالي و فرياد رسي مي آيد
بهارتان مبارك! سالي سرشار از شادي و مهر و صفا و سلامتي و پيروزي براي همه شما دوستان و عزيزانم آرزومندم



