با حافظ
روزگاريست كه سوداي بتان دين منست
غم اينكار نشاط دل غمگين منست
ديدن روي ترا ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين منست
يار من باش كه زيب فلك و زينت دهر
از مه روي تو و اشك چو پروين منست
تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين منست
حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
كه لبش جرعه كش خسرو شيرين منست

2 Comments:
لطفا كمي توضيح دهيد
چون غمت را نتوان یافت مگر در دل شاد
پس به امید غمت خاطر شادی طلبیم
Post a Comment
<< Home