Thursday, November 24, 2005

آفتاب آمد دليل آفتاب

Friday, November 11, 2005

با حافظ


روزگاريست كه سوداي بتان دين منست
غم اينكار نشاط دل غمگين منست

ديدن روي ترا ديده جان بين بايد
وين كجا مرتبه چشم جهان بين منست

يار من باش كه زيب فلك و زينت دهر
از مه روي تو و اشك چو پروين منست

تا مرا عشق تو تعليم سخن گفتن كرد
خلق را ورد زبان مدحت و تحسين منست

حافظ از حشمت پرويز دگر قصه مخوان
كه لبش جرعه كش خسرو شيرين منست

Monday, November 07, 2005

هزارتوي زمان



انسان موجود عجيبي است. حواس فوق العاده و خاصي دارد. گاه احساس مي كنم در بخشي از زمان گم شده ام. احساس مي كنم در يك مقطع زماني كه واقعاَ نمي دانم گذشته بوده‏ يا حال يا آينده از صحنه وجود كنار رفته ام. مي پرسيد خودم فهميدم چه گفتم؟! باور كنيد اين حس واقعي است.
درست مثل امروز صبح وقتي تازه از خواب بيدار شده بودم. اول از خودم پرسيدم در چه مقطعي از زندگيم هستم. احساس كردم بايد در دوران مدرسه باشم ولي چه روياهايي از آينده ديده بودم و چقدر احساس مطبوعي بود كه هنوز يك كوچولوي واقعي هستم. بعد انگار از اين شوخي بي مزه خنده ام گرفته باشد به ديوار كنار تخت تكيه داده و سعي كردم بفهمم تقريباَ كجا بودم كه زمان را گم كرده ام. شايد هم زمان مرا گم كرده باشد. نمي دانم. شما اگر از اين حرفها بوي فلسفه نمي شنويد‏ اگر زماني اين حس را تجربه كرده ايد و اگر به جوابي رسيده ايد لطفاَ مرا هم مطلع سازيد. با تشكر

Friday, November 04, 2005

عيد فطر

روزه يكسو شد و عيد آمد و دلها برخاست
مي زخمخانه بجوش آمد و مي بايد خواست
توبه زهد فروشان گران جان بگذشت
وقت رندي و طرب كردن رندان پيداست